تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( اعظم خجسته ) خواجه اف
پیچک ( اعظم خجسته ) خواجه اف
شعر و اداب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نردبان عشق

**
لبخند تو بیدار کرد
در من جوانی مرا
نیمِ نگاهت رو نمود
عشق نهانی مرا

آه ای زن،ای بانوی من
آتش زدی بر پیکرم
می خوانی و می رانی ام
باشم؟و یا که بگذرم؟

لب های مست بوسه ات
بر سوی تو می خواندم
اما کمان ابرویت
با معنیِ  می راندم

حرف و هجایم لخت شد
از خنده ی لب های تو
خودرا خیالی می برم
بر خلوت شب های تو

من را مگو بیگانه ا ی
ای همدل دیرین، بیا
با نردبان عشق من
از کبر خود پایین بیا.


اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1389/3/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 178

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پیرمردی...

پیرمردی هر پگاهی
گرد حوض خالی از آب
می دود.
گوئیا که می دود او دور خود.
 
او جوانی را همین جا:
گرد این حوض –
  آن زمان پراب
گم نموده
حالیا
با امیدی می دود
تا که شاید
لحظه ای آیینه ی این حوض
 احیا شود،
گم شود او در جوانی.

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1389/2//

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 171

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

لحظه ای
 **
جام جم لبریز شد
رستم دستان ز جا نیمخیز شد
ابن سینا در بخارا نبض بیماری گرفت
ناله نی شد بلند،چون حلقه ها در گوش ها آویز شد.
حافظ شیراز و سعدی مست اشعار کمال
لحظه ی قلب زمان تبریز شد
کفش من شبدیز شد

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1389/2//

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 129

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

سمفونی بهار

**
از باران
روی بام خانه هادف می زند
بید مجنون
برگ های شسته در دست
با نسیم کف می زند.
ما و تو در زیر چتر
درگریز از سردیی روز بهار
شاکر این هدیه های کردگار
رفته ایم در جسم همدیگر فرو
با نگاه چشم ها در گفتگو.
نبض هامان جفت با هم
قلب هامان همصدا،
گرم می پیچد نفس هامان
چو گل ها در فضا.
ای خوشا این سینه پیوند،
ای خوشا سمفونیا!

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1389/1/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ایستگاه زندگی

 

هر بهار
در ایستگاه زندگی
انتظارم:
-کاش امسال
در رکاب ابر های نقره ای
باز آید مادرم
بُقچه ی در دست شاد و با نشاط
بنشیند در گوشه ی کَت.
بچه هایم همچو جوجه
دور دامانش به هم دعوا کنند،
هر یکی گوید:
-"بقچه مال من".
 ...
 
ایستگاه زندگی
خلوت است و خالی،اما
چشم بر راهم
 که شاید در قطار تورنه ها*
می رسد از ره پدر
کولَبارش پر ز نان شیرمال
سیب و زردالوی بازار خجند
پسته و هم کَله قند.
می پریم چون شهپرک بر سوی او
بوسه می گیریم ز دست و روی او:
-هدیه ام کو؟
-هدیه ام کو؟
 
...
 
ابر آمد
کاروان تورنه ها بگذشت و رفت،
آب ها در جوی ها جاری شدند،
سر کشیدند سبزه ها از قلب خاک
صد دریغا!
مادرم پیدا نشد،
از پدر هم نه نشان و نه خبر.
من همی گویم به خود:
"از قطار جا مانده اند،
باز هم پرواز کنسل شد..."
 
...
  
همچنان در ایستگاه زندگی
چشم بر راهم.
تا که روزی می رسد از رَه قطار خالی
می برد با خویش من را.
 
 
___________
* تورنه در تاجیکستان به دورنا گویند


اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1389/1/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تنها شدم

 

تنها شدم، تنها شدم امشب چو شب های دگر
در خویشتن پیدا شدم امشب چو شب های دگر

تا گشته احیا یاد تو در آسمان خاطرم
دیوانه و شیدا شدم امشب چو شب های دگر

هستیِ چو در من هست شد، هر قله پیشم پست شد
پاین شدم، بالا شدم، امشب چو شب های دگر

نور آمده بر تور من، در جلوه شد منظور من
در هر "نه"ای من "ها" شدم امشب چو شب های دگر

یوسف ز نو در چاه شد، در کهکشان ها ماه شد
من در منِ خود ما شدم امشب چو شب های دگر

زمزم روان بر جوی من، چون مروه شد این کوی من
صحرا بُدم، دریا شدم امشب چو شب های دگر...

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1389/1/

 


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -8 , | بازديد : 293

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

فرجام

**

وفتی که تیشه
 در ریشه آرمید،
بید بخت برگشته در دسته ی آن
چون نیک نظر کرد...
شاخ شکسته ی خودرا شناخت.


اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1389/1/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -7, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

زلال ها

...........
شیطان

**

شیطان
رسیده است
تا شیطنت کند
من را ز راه مسقیم
آسان به دام غفلت افکند
یا رب، بِهِ نستعین
تا بار چندُموین
ابلیس شود
رجیم
 
شام
شام حجابی بود
چشمان ماه شَبرو آبی بود
افسانه ی محبت آغاز  عشق ما
فرجام یک شب بی خوابی بود
کاخ حبابی بود


بوسه
بوسه
شکفته بود
در  باغ  لبانت
نه از لبان که از نگاه
نگاه چشم من.و قلب من
چو ماهیی به بازی بود
به حوض چشم تو
و حاصلش
فراق

خانقاه
پیری به خانقاه
در رو به روی خلوتش اله
از خود جدا بودو گوی به حق رسیده بود
تا از وجود خود یا از وجود این زمان شوید گناه
حیفا که پیر  ما از خانقاه  جسم  خود
جای نرفت و سر رسید راه
در موج اشتباه

 


اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/12/


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -7, | بازديد : 136

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


داستان انتظار
در زمین سینه ام
گریه ی باران خشکید،
ابرها -
دود جنگل های در آتش.
باد آمد
تا طنین گریه ام را
سایه ی دشت انتظار کند.
انتهای دشت پیدا نیست،
انتظار سر می آید...

 

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/11/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -7, | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حرف ها
 
خسته ام من از نقاب حرف ها
از وبال و از ثواب حرف ها

این همه شب های بی خوابیِ من
صحنه ی از پیچ و تاب حرف ها

ضربه های قلب من در سینه ام
یک طنین از اضطراب حرف ها

می شود در پیکر من زلزله
لحظه- لحظه زا شتاب حرف ها

در نگاهم حرف ها در گفت وگو
در سکوتم، انقلاب حرف ها

بیم دارم، عاقبت از این جهان
می روم من در رکاب حرف ها
 


اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/11/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

افسانه ی دیگر
 
وقتی که پرده ی غبارالود غروب
دیوار خانه هارا در خویش می پیچد
و سایه طلوع می کند،
این لحظه ی تولد شب است
و مرگ یک روزی دیگر.
آیا در این آیینه خودرا می بینی؟
 
عزیز من،
در این غروب غرور  خویش را بکش
و از کویر خاکستریی تکبر
به جنگل سبز تکبیر باز  آ.
باز آ که درختان باکره ی هستی را
حامله ی شکوفه ی عشق کنیم،
در شانه های خود – شاخه های این درخت
شبنم های سحرزاد امیدرا جلا دهیم،
و از این بلور
 باده ی عشق بنوشیم.
باز آ،
که در جاده های شرنوشت
من در تو
 و تو در من
 گم شویم،
و سرنوشت ما افسانه ی دگر شود.

 

 


اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/11/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

زلال اندیشه

**

در سرم اندیسه ها
همنوایی با خط همپیشه ها
مسلک مارا ز ما دزدیده اند  بی مسلکان
آتشی افکنده اندر بیشه ها،
من به فکر ریشه ها.

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/11/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,