تبلیغات اینترنتیclose
اشعار اعظم خجسته -6
پیچک ( اعظم خجسته ) خواجه اف
شعر و اداب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

در رو به روی عکس کودکی

**
 
ای بی غم، ای عزیز حالا کجای تو؟
خون می شود دلم هر دم برای تو.

ای آن که رفته ای از من به قصه ها،
گُم کرده ام دریغ، من رَدِ پای تو.

در خواب های شب می بینمت گهی
بیدار می شوم از های-هایی تو.

من در تو گم شدم، یا گُم نمودمت،
تو ماتم منی، یا من عزای تو.

من از تو رفته ام، اما تو با منی،
در شعر های من حرف هجای تو.

ای کاش می شدی چون سِحرو جادوی
در قاب می شدم یک دم به جای تو.
 
 
 

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/10/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بزم فلک

 

شب فرو افتاد از بام فلک
روز شد زندانیی دام فلک.

ماه شبرو همچو نان شیرمال،
اختران آلوچه ی شام فلک.

ابرهای بادبانی هر طرف
در شنا مانند احرام فلک.

شبنم از مژگان شب پرواز کرد،
شهدریزان شد از این کام فلک.

کهکشان بر مشتری گلدسته داد،
تا بریزد باده بر جام فلک.

از نگاه مست اختر های دور
بر زمین باریده انعام فلک.

خلوت زیبای ما در قلب شب،
اینچنین بنموده ایام فلک.
 

 

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/9/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 گل چتر

**

دیروز
وقتی که باران ترانه می خواند،
 
در شهر ما چترها گل کرده بودند
 و کوچه ی ما
 به پابوس تو
 حنابندان بود.

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/10/


 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -6 , | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

ای جان من

 

ای جان من جانِ مرا بی تاب کن، بی تاب کن،
در رود احساس و جنون غرقاب کن، غرقاب کن.

نور و ضیارا جاری کن بر تار و پود هستی ام،
در ملک تار سینه ام مهتاب کن، مهتاب کن.

از عالم بی خوابی ها من را رها کن ساعتی،
در بستر آغوش خود در خواب کن، در خواب کن.

من را که هستم تشنه جان،هم تشنه دل، هم تشنه کام،
از شربت لب های خود شاداب کن، شاداب کن.

"من" را بکش در من و خود، تا من و تو یک "ما" شویم،
"ما" را فدای نشعه ی نایاب کن، نایاب کن.

ارچه حیا واجب بوَد، در مسلک دل  دادگان،
یک لحظه ترک قالب آداب کن، آداب کن.

 


اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/10/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -6 , | بازديد : 119

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

  خاطرات آواره

**
این شب سرد زمستان
خاطراتم پشت در آواره اند،
در سراغ عالمی، گم گسته ای
عالمی که هیچ وقت از ما نبود
پشت  بالکن شما بیچاره اند.
 
آری، آری
خاطراتم میروند تا مرز بالکن شما
آن طرف ویزا ندارند،
مرز بسته،
پای لنگ خاطرات من شکسته.
 
من نمیدانم که در آن سوی مرز،
در آن اتاق،
عشق ما اندر کجا سرکوب شد،
آن نهال سبز باغ آرزو
بهر چه حاصل نداد و چوب شد.
...
صد دریغا،
این شب سرد زمستان
خاطرات ابترم کامل نشد،
آن چنانی کام دل
از عشق ما حاصل نشد.
 

 

اعظم خجسته

 http://doriush.persianblog.ir/1388/9/
 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -6 , | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بهار سبز می رسد

 

خزان زرد می رود، بهار سبز می رسد،
به سرزمین روح و جان خمار سبز می رسد.

ز اضطراب بادها حدیث رفته را مگو،
به مرز سرخ انتظار قرار سبز می رسد.

به محور زمین نگر، که از سمای هفتمین
به افتخار خاکیان مدار سبز می رسد.

کمند زلف تابدار ز قصد قلب ها بگیر
به یمن دام و دار تو شکار سبز می رسد.

دگر سر آمد انتظار، بیا که جمعه ی دگر،
سوار اسب بادپا نگار سبز می رسد.

 

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1388/9/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پاسخ یک نگاه

 

یک جهان خواهش از آن دریا سبز
جاری شد بر سرزمین سینه ام

من ز خود بیخود شدم در یک نفس
زنده شد انگیزه ی دیرینه ام.

آه، ای خانم نگاه مست تو
کُشت من را، زنده کرد، از هم گسست

هستی ام شد مظهر طوفان ها
من شدم سر تا به پا مست الست.

تو سراپا خواهش و من منزوی
هر طرف در ها به رویم بسته اند

حسرتا، این بردگان قیل و فال
کوزه ی ارمان من بشکسته اند

آه، ای خانم مگو من ساده ام
یک نگاهی مردافگن داری تو

هر ابرمردی به آسانی شود
ناتوانِ نرگس بیمار تو

 


اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/8/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

کودکی
این بیگاه
وقتی که
دسته ی درناها
از آسمان شهر میگذشت
من کودکی ام را دیدم
که
درناهارا دنبال میکرد
و
مرا جا گذاشته بود

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/8/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب


 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

گُم شده


 با خویشتنم  اما  از  خویش گریزانم
من  گم شده ام  در  خود پیدایم و پنهانم

راهی که  سپردم  من  چاهی   به کران  بودش،
افتاده   به  چاهم  من  گُم گشته   کنعانم.

در  ملک  کیان  جستم  خودرا  نشدم  پیدا
در  جمع  ز  خود غافل  چون  باد  پریشانم.

این جا  همه  اهل  قال،از  حال  همه   دورند
افتاده  به  یک  کنجی   دلسرد و  پشیمانم.

سرکوب  شد  عشق  دل  با  پنجه ی  دِل کوران،
من  گوشه ی  متروکم، یک  خیطه ی  ویرانم.

رستم  تو  کجا   خابی،  آن  فر   کیانی  کو؟
در ملک   سمنگان   بین  من  برده ی  تورانم.

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/7/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در میان حوض آرام غروب
عکس ماه در عمق آب
ماهیی اندر کنارش.
ناگهان
شست افتاد
ماه لرزید
 شکست
 پاره شد.
ماهی سالم بود
اما
در میان شست
 بیچاره شد.
...
آب آرام شد
ماه از نو شد پدید،
صد دریغا،
ماهی را دیگر کسی آنجا ندید.

 


اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/7/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

دوری هارا گریه کردم

**
دوری هارا گریه کردم
اشک ها فریاد کردند
بومیان از ره رسیدند
راهیان بی داد کردند.
کشته ها چون کشته ها بی محتوا
دوری ها در قاب چشمانم اسیر،
سبزه ها رنگ خود از دست داده اند
خیره اندر کهکشان ماه منیر
دوری هارا گریه کردم
موجخیز اشک من طوفانی شد
خنده های لاغرم در من فسرد
شعله ی امید مرد،
آن جه که رحمانی بود
شیطانی شد.

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1388/6/

 

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

داستان نمشب
**
یک نگاه کرم دیدم نیمه شب،
محظه ی از خود رمیدم نیمه شب.

گفتم:آخر من کجا و آن پری
ز-او نگاهم را بریدم نیمه شب.

لیک، چون آهسته سویم خنده کرد،
در کنارش آرمیدم نیمه شب.

...حلقه شد دستان او بر گردنم
من لبانشرا مکیدم نیمه شب.

چادر زیبای او شد بال و پر
تا فلک ها پر کشیدم نیمه شب...

 

 

اعظم خجسته
 http://doriush.persianblog.ir/1388/3/


این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


صفحه قبل 1 صفحه بعد