تبلیغات اینترنتیclose
اشعار اعظم خجسته -3
پیچک ( اعظم خجسته ) خواجه اف
شعر و اداب پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 انتها
 
من از   این   هرزه گی ها   خسته  شدم
دگران  خسته تر  از  من  شده اند.
زندگی  نیز   چنان   خسته   شده
که   دیگر   زندگی نه
 وقتفروش  است
خالی ز-انگیزه و از جوش و  خروش  است
همه   جا  کذب  و  همه   دوستنما  دشمن   هم
همه  خودخواه  و   ولی   حرف   ز  انصاف و   سخا  می  گویند.
و   به  این  آب  تعارف  چه  مفت
آب   روی   خودی  را  می   شویند.
حسرتا
ک-اندر  این  عالمک   بوقلمون
گریه  و   خنده   دروغ
مرده  و  زنده   دروغ
لطف  و  احسان   دروغ
عشق  و   آرمان  دروغ
توبه   توبه
خود   انسان   دروغ
و   اگر  خواهی   بسازی  با  کذب
تو   بیا   وقت   بکش
تو   بیا  وقت  فروش
زندگی  کن
بردگی  کن

 


اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1385/6/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

لطف شهنشاهی
  برای  م.
 
**
ای خانم ديماهی  مارا  تو بهار استی
ای لطف  شهنشاهی شهدی و خمار  استی

تو ترکی و ما تاجيک، تو خوشگل و ما عاشق
ترکانه کشی  مارا   به - به  چه  نگار  استی.

ما در ره تو فرديم نه ز روی  هوسبازی
دانم که نمی دانی،دانی که نه يار  استی.

ما صيد توييم  بنگر  زولانه  به پا داريم
در دام  توييم از چه  در قصد شکار استی.

گاهی گذری از ما ناديده و بی پروا
پيوسته شتابانی،تو تندسوار استی.

هر  صحبت  تو  مارا  بر  خويش  نماياند
آيينه  ما  هستی،بی گردو غبار استی.

تهران و دوشنبه را پيوند  دهيم با هم
تو  حلقه  وصل ما  نه  حلقه  دار  استی.
 


 اعظم خجسته

 http://doriush.persianblog.ir/1385/4/

این شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چراغ مولوی
...که تخت کيان را کند آرزو...
 **
من  چراغ مولوی را شمع  ره کردم
تا تلاشی کرده باشم در مسير روشنی دادن  به  ظلمت،
ظلمت  غفلت، جهالت،
دور رفتن  از  خودو گم  نمودن خويشتن را.
ظلمتی  زايده  وهم  حبابی،
ظلمتی  يا  منجلابی.
 
آنچنان  تنها  شدم  در  ظلمتستان
گم نمودم  من خودم را  همچو  انسان
در خم  کوهپاره های تاجيکستان،
در دل  ويرانه های ملک افغان
در  مسير مرز  ايران.
 
از چه  باشد؟
ظلمتی اندر وجود  من  کمين بگرفته است
تا مرا  در  کام  خود  چون  نور  بلعد،
تا مرا در من  کفنپيچ  عدم  سازد
تا عدم را  سايه بانی در خراسان  برزند
لعل را  از  حلقوم  سنگ  بدخشان  برکند
از کيان و  رادمردان  سمنگان  پاک  سازد  هستيی  من را  ابد.
 
....ظلمتی  از  ماورای آب ها
تيره گون،آلوده  با  مرداب ها،
چادر  دريوزگی  بر  خاوران  آورده است،
چون  شغال  پير  گشنه
آرزوی  خواجگی  بر  خطه نام آوران آورده  است.
اين  شغال پير
طبل جنگ بر ملک  رستم می زند
دست  خون آلود خود بر  گنجه  جم  می زند.
...حبذا!
پرده  ظلمت  همی بايد  دريد
با  شعايی  از  چراغ  جاودان  مولوی
تا  بماند جاودان  اين  آرمان  مولوی:
هر کسی ک-او  دور  ماند  از  اصل  خويش،
باز  جويد  روزگار  وصل  خويش.
 
اين  چراغ  مولوی  اکنون  غنی سازی  شده،
آفتابی  در  مسير  عشق و نوسازی  شده.
پس:
آفتابا، بار  ديگر  خانه را  پرنور  کن،
دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن.


 اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1385/2/
اين شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

 

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

دوست
 برای جوره يوسفی
 **
 در خم  روز
وقتی که  غروب  تولد می شد
من  صدای  ترا  می شنيدم
از  *صدای خراسان*
 
جسم  خسنه ام
در گره يادها اسير  بود
و قلبم خون ريز يک تير بود
من لذت می بردم از اين  اسارت
ازاين  جراحت .
 
دوست ای دوست
که زندگی را با هم تجربه کرده ايم
با  همه  شادی و غم
با همه سصود و سقوط
با همه  بيش و کم،
در جه حالی که  صدايت  گريه را در گلويم شکست
و آه را  در قفس سينه ام  بست؟
 
دوست،ای دوست،
که دلبسته ای ايرانی
و من  هم  عاشق اين مرزو  بوم
مرزی که  در  او  پيدايم و با می شويم گم.
و اين  عشق که  با  عشق  الهی گره  خورده است
در  وجود ما  مارا  می نماياند
تا ما  خود  باشيم
و خوديی خودرا صاحب
با پهنه  تاجيکستان.
 
دوست،ای دوست،
جه  غمی  در  دل ما  خيمه  زده
که  غمی  غمناک  است؟
و زمين  چون  دل  تنگ موری
نتواند  بکشد  بارش را
غم  ما  طفل  زمين  است و غم  افلاک  است.
 
دوست،ای دوست،
وطن  ما و  تو  در  سايه  دوست-حضرت حق
در  پناه  است و امان  است.
ولی  من  غمگينم
تو  بگو  اين  غم  چيست،
يا  غم  کيست؟
 
.......
من  در  اين  تنگ  غروب
که  هماينک  تیغ  شب  می کشدش
خنده  روز  سپيدی  ديدم.

 

 

اعظم خجسته
http://doriush.persianblog.ir/1384/11/

اين شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

شاعری......
 **
 
شاعری   شعر   نوشت
بلکه  آيينه سرشت
که  در  آن آيينه
صورت و سيرت او  پيدا  شد
شعرک و شاعری اش   رسوا  شد...

 

اعظم خجسته 
 http://doriush.persianblog.ir/1384/9/

اين شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

به که گويم همه اين حرف دلم

**

حرف ها در دل من مي ميرند
حرف هايي كه در اين تنگيي تنگ
همچو زنداني اسيرند
همه مي ميرند.

به که گويم همه اين حرف دلم،
به كه گويم كه يكي آدمك خرجيندار
كه دو گوش چون آنتن
همه جا حرف حجا مي چيند
چو غليواژ به هر جا محبوب
خويش را مرد رسا مي بيند
ليك
مي نبيند كه يكي نامرد است
دلسياه است و به روي زرد است.

به كه گويم كه يكي حاجينما
رفته بر كعبه سرا
دل پرشرك و شرر برگشته است
توبه توبه كه چو خر برگشته است.

به كه گويم كه گه سوگ و عزا
سنگ بهتان و ملامت خوردم
ز يكي دلقك غياب و يكي خواجه او
چه بسي داغ كه بر دل بردم.

به كه گويم كه در اين جمع عجيب
شده تسبيح چو يك زنت دست
تاعت و ذكر همه ظاهر كار
شهر و بازار پر از فاسق و مست.

به که گويم همه اين حرف دلم،
به كه گويم كه همه پنبه به گوشند
و همه گويي فهيم و عاقل
و به انديشه خود با هوشند
ليك از حرف حقيقت عاري
درون ديگ ريا مي جوشند.

به كه گويم كه دلم مي تركد
و-اندر اين كالبد گوريستان
آب درياي دلم مي خشكد.

به که گويم همه اين حرف دلم،
به كه گويم كه ندارم مادر
سبزه پشته اي خاك پدرم خشكيد است......

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1384/6/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -3 , | بازديد : 120

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


ای بنديی بند  غمان  آوای آزادی چه  شد؟
ويرانه مسکن گشته ای رويای  آبادی  چه شد؟

از خويشتن ببريده ای صوتی  ديگر  بگزيده ای
ماتمنوا  می بينمت  آن شور و آن  شادی چه شد؟

فر کيآن پر پر شده فرهنگ ها ابتر شده،
آن  شعله  ها   اخگر شده آيين  اجدادی  چه  شد؟

تو  از من  خود دورتر،با خويشتن ناجورتر،
صدپاره و رنخورتر،انگيزه رادی  چه شد؟

جمشيد را جامی دگر،کاوس را نامی دگر،
اين صبح را شامی دگر،آن اصل بنلادی چه شد؟

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1384/2/

اين شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بهار


بوی بهار آمد و عاشق شدم،
صوت هزار آمد و َاشق شدم.
لاله بشکفته به پيش نظر
عارض  يار آمد و عاشق شدم.
از مژه بام پر از برف حوت
اشک قتار آمد و عاشق شدم.
باز ز بزم خوش دلدادگان
نغمه تار آمد و عاشق شدم.
در لب رود و لب جو موسم
بوس و کنار آمد و عاشق شدم.

 

 اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1384/1/

اين شعر با حروف سيريليک به زبان تاجيکستان
در ادامه مطلب

برچسب ها : ,


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


افسوس....

 

عشق  مرد و شوق  مرد و  درد مرد
در  ميان  اين  همه  بی رنگی ها،
بحث  ناتو پنتاگون لادن  و  بوش
کرده مارا  اهرم اين  جنگی ها.

ما  به اجبارو گهی  با  ميل  خود
در بلاگ و سايت ها  گم  می شويم،
در  سراغ تازه ها  از  جنگ بوش
از  خوديی خود محروم می  شويم.

زندگيی ما  شده  کامپوتری
ما  اسير حلقه  آمارها،
و-اندر اين حلقه  که  گويا  مدفن  است
از  ميان  گم  گشته  قدر  کارها.
 
ما  ز  خود  بيگانه ايم  در  اين ميان
تشنه و  سوی  سرابی  می رويم،
در  شگفتم  با  همه  شرک و ريا
حبذا،  سوی   سوابی  می رويم.

آن  يکی افسانه  می بافد  همی
و-آن دگر مشغول  کار و ابتکار،
آن که  او  افسانگو  محبوب تر
و-اين يکی وامانده و زارو نزار.


پرمنافق گشته   اين  دنيای دون
بار اللها،منجی را ارزانی دار،
نا اميدی  از سران و حاکمان
می کشد  آهسته مارا پای دار.

دار........شايد هويت ک-و مرده است
در  کوير حرص و نفس و بردگی،
ما  همه عالمنمای جاحليم
خودفروخته در خم افسردگی.
 
...بعد  از  اين افسوس  ما ای هموطن
ما و آمار نبرد  بوش ها،
اين  همه  نوخواجگان  چون  گربه اند
ما همه چون طعمه ها  چون موش ها......

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1383/11/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -3 , | بازديد : 146

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


غزل  برف

من  می روم  رو-روی  برف،
سرمست  حسن روی  برف ،
آيا  بود جای  دگر
دلجويتر  از کوی برف؟

رخشنده  مانند  طلا،
می آيد از  بام  هوا،
چون  ريش  پير  با سخا
پهن  و  پريشان  موی  برف.

بالا و پستی  يکنمود*
شاخ  درختان در  سجود،
گوی  طبيعت  کرد  مود
پيراهن  نيکوی  برف.

هر يو کلاغان  در  نوا،
گوی  شکر  بارد هوا،
بابای  برفی*  شد به پا
در گرد خان  توی* برف!

 

 

*بابی  برفی- آدم برفی.
*توی- جشن.

 اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1383/9/

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -3 , | بازديد : 120

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


شب  يلدا

*

این  عجب  را   بین که  امشب بچگی
مهمان بر خانه  من  آمده ست
با  جهان  بازی های  بی غمی
این  مسافر نزد  اعظم آمده ست.

...من  نمی دانم    در  این  اثنا   که ام
من  منم  یا  من  نه یم.
یا  منی دیگر به  من  جور آمده
و-ین  شب  یلدا  به   چشم  تیره ام
همچنان   یک  پاره  نور  آمده

کلبه  بی فیض من   در  یک  نفس
پر شد  از ساز و نوای  بچگی
من  رها  گشته ز  زهمت های  عمر
می پریدم در فضای بچگی.

گوش و هوشم  پر شد از  ساز و نوا
من   شدم  از  خود جدا،
در  جهان  خود بودم  از  آدم و عالم  رها
تا  صفای  بی کران و بی کران  با صفا.
من  جهانی را  بشارتگر  بودم
هم جهانی  بود  بشیر من  در  آن خلوتسرا...

ناگهان  تلفن زنگ  زد،
حسرتا!
آن جهان بچگی  از خانه  من غیب  زد
صد  دریغ
افسانه  من  غیب  زد.
گوشی را بالا نمودم
الو....الو...
...........
خنده  مستانه  یک  خانمی
.........
گوییا  این  خنده  تقدیر*  بود
عالم رویایی  من را همی  تعبیر بود.
گوشی را  بگذاشتم
آه...چه  حالی  داشتم:
بیشه  اندیشه ام  آتش  گرفت
نعره  زد  در سینه شیر  یادها
خانه دل  همچو محشرگاه  گشت
از غریو و ناله و  فریادها ...

...باز  خودرا  دیدم و تنهایی را
این  جهان شوم  مرغ و ماهی را.

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1383/9/
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -3 , | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

     تنهايی

ای همدم و همرازم ای حضرت تنهایی
ای یار هم آوازم ای حضرت تنهایی.

من با تو در این شب ها درپرتوکوکب ها
می سوزم می سازم ، ای حضرت تنهایی .

تابا تو قرین گشتم در چرخ برین گشتم
تو موجب پروازم ای حضرت تنهایی

تا درتو فرو رفتم بردرگه هو رفتم ،
ای محضر اعجازم ای حضرت تنهایی!

از او چو جدا زیستم در قید جزا زیستم
بر او برسان بازم ، ای حضرت تنهایی !

آزورده نیش و نوش من ناله کنم خاموش
تو بشنوی آوازم، ای حضرت تنهایی !

هر شعر که من گفتم مهجور وطن گفتم
تو بوده ای اوستازم، ای حضرت تنهایی!

بر رغم چهان هر شام تا گنبد ازرقفام،
من غلغله اندازم ای حضرت تنهایی !

من ساخته ام با تو دل باخته ام باتو
انجامم و آغازم ای حضرت تنهایی !

 

 

اعظم خجسته

http://doriush.persianblog.ir/1383/8/

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار اعظم خجسته -3 , | بازديد : 267

صفحه قبل 1 صفحه بعد